غازی تمام شب را روی یخها به صبح رسانده بود.
روباهی او را دید و در حالی که دهانش را می لیسید و به طرفش آمد.
به جلوی غاز که رسید، چاره ای نداشت جز اینکه شناکنان خود را روی آبها نگه دارد.
عاقبت نفس نفس زنان گفت: "بیا دشمنیهایمان را همینجا مدفون و همدیگر را تحمل کنیم!"
غاز شانه بالا انداخت و گفت: "خب. بستگی دارد!"
روباه گفت: "به چه؟"
غاز گفت: "به اینکه هوا گرم بشود یا سردتر!"