معلوم نیست

معلوم نیست

ادامه نوشته

ملوان زبل! (عکس)







اتاقی شبیه لانه پرنده! (عكس)









امتحان دامادها!

زنى سه دختر داشت كه هر سه ازدواج كرده بودند.
يكروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى كه دامادهايش به او دارند را ارزيابى كند.
يكى از دامادها را به خانه‌اش دعوت كرد و در حالى كه در كنار استخر قدم مى‌زدند
از قصد وانمود كرد كه پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يك ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پاركينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته
بود: «متشكرم! از طرف مادر زنت»
زن همين كار را با داماد دومش هم كرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى
آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يك ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت كه روى شيشه‌اش نوشته
بود: «متشكرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تكرار كرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تكان نخورد.
او پيش خود فكر كرد وقتش رسيده كه اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به
خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يك ماشين بى‌ام‌و كورسى آخرين مدل جلوى پاركينگ خانه داماد سوم بود كه
روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشكرم! از طرف پدر زنت»

خوب بود

امشب خوب بود

ادامه نوشته

اره

اره امشب

ادامه نوشته

چی شد

چی شد

ادامه نوشته

بابام

بابام
ادامه نوشته

باشه

باشه
ادامه نوشته

برخورد

برخورد
ادامه نوشته

فلک کردن در عصر قجر (عکس)

زهر و عسل

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت. شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!

دیشب

دیشب

ادامه نوشته

سلام

بهم گفتی
ادامه نوشته

لب

لب

ادامه نوشته

نه

نه
ادامه نوشته

به سلامتی

به سلامتي درخت/نه به خاطرميوه ش/به خاطر سايه اش  

به سلامتي کرم خاکي/نه خاطر کرمش/به خاطر خاکي بودنش  

به سلامتي ديوار/که هر مرد و نامردي بهش تکيه مي کنه

به سلامتي مورچه/که کسي اشکش رو نديده  

به سلامتي خيار/نه به خاطر خ اش/بلکه به خاطر يارش  

به سلامتي گاو/چون نگفت من/گفت ما  

به سلامتي شلغم/نه به خاطر شلش/به خاطرغمش
 
به سلامتي کلاغ/ نه به خاطرسياهيش/به خاطررنگيش  


به سلامتي سگ/نه به خاطرپارسش/به خاطر وفاش  

به سلامتي هرچي نامرده که اگه نامرد نباشه مردا شناخته نميشن

مرکز خريد شوهر

این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛ اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند، باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند. 
در اولین طبقه بر روی در نوشته بود: این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند. دختری که تابلو را خوانده بود گفت: خب، بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند؟ پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند. دختر گفت: هووووم! طبقه بالاتر چه جوریه…؟
طبقه سوم: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند. دختر: وای…، چقدر وسوسه انگیز، ولی بریم بالاتر؛ و دوباره رفتند.طبقه چهارم: این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیباهستند، همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند. آن دو واقعا به وجد آمده بودند. دختر: وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!پس به طبقه پنجم رفتند، آنجا نوشته بود: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم.

غلط

غلط
ادامه نوشته

شانس

شانس
ادامه نوشته