گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

زندگي نوشيدن قهوه است

گي نوشيدن قهوه است


گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.
استاد براي
پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت.
 سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.

پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و
استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه‌تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

 کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم
. (پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)

فقر


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

از ماست که بر ماست


در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند. یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد:
 - لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!!
او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد! هفته ها گذشت... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند! سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت: - لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
 - منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم!!!
...
نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های زندگی شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای ما تعیین تکلیف کند.
ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم! اگر از کیفیت آن ناراضی هستید، به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.

سیاست


غازی تمام شب را روی یخها به صبح رسانده بود.
روباهی او را دید و در حالی که دهانش را می لیسید و به طرفش آمد.
به جلوی غاز که رسید، چاره ای نداشت جز اینکه شناکنان خود را روی آبها نگه دارد.
عاقبت نفس نفس زنان گفت: "بیا دشمنیهایمان را همینجا مدفون و همدیگر را تحمل کنیم!"
غاز شانه بالا انداخت و گفت: "خب. بستگی دارد!"
روباه گفت: "به چه؟"
غاز گفت: "به اینکه هوا گرم بشود یا سردتر!"

چند ترفند

شماره سریال جادویی برای ویندوز XP

آیا برای شما نیز پیش آمده که به هنگام نصب ویندوز XP ، شماره سریالی در اختیار نداشته باشید؟ یا شماره سریال را فراموش کرده باشید؟ و یا حتی شماره سریال مخصوص ویندوز XP نیز بیابید اما با آن هم نتوانید کاری از پیش برید؟ در این ترفند قصد معرفی یک سریال جادویی را داریم که با استفاده از آن میتوانید تمامی ویندوزهای XP را رجیستر کنید! مهم نیست ویندوز مربوط به چه سالی باشد ، با این شماره سریال هر ویندوزی را میتوانید نصب کنید. جالب اینکه اگر این شماره سریال را به خاطر بسپارید ، از این پس اگر بخواهید برای هر کس ویندوز نصب کنید از نظر او فردی نابغه محسوب خواهید شد ، چرا که گویی تمامی شماره سریالهای ویندوز XP را حفظ هستید! در صورتی که خودتان میدانید از همان سریال جادویی استفاده کرده اید.
به هنگام نصب اولیه ویندوز XP ، از شما تقاضای وارد کردن شماره سریال میشود.
سریال جادویی عبارت است از:

Jbc46-q42fd-pggmc-kp38y-6mqd8

===================================================

ادامه نوشته

برخی اصطلاحات نوت‌بوك

▪ Cache :CPU Cache حافظه كوچكی است با سرعت زیاد كه اطلاعاتی كه مورد مصرف زیاد دارند را در خود ذخیره می‌كند.
Centrino: تركیبی است از CPU، تراشه‌های برداصلی و ارتباط شبكه بی‌سیم كه در عین مصرف كمتر باتری و تولید حرارت كمتر، از سرعت بالایی نیز برخوردار است.
Sonoma: نوعی پردازنده Intel Centrino كه دارای ۲MB Cache و BUS ۵۳۳ است.
Dothan: نوعی پردازنده Intel Centrino كه دارای ۲MB Cache و BUS ۴۰۰ است....


ادامه نوشته

غنیمت لحظات ناب

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي، فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت، ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

مادر

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک می کرد، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری. تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد. تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد. تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری. تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد. تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد. تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره. تو هم، ازش تشکر کردی، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد. تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره (ابراز محبت کنه). تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه !)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد). تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود. تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی !!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد. تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد. تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد. تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه. تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد. تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه. تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد! اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

تقدیم به همه مادرهاي عزيز

یک سری عکس جالب از یک ادم جالب!

یک سری عکس جالب از یک ادم جالب!

ادامه نوشته

یک خبر بد

مرد ثروتمندی مباشرخود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
 - جرج ازخانه چه خبر؟
 - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
 - سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
 - پرخوری قربان!
 - پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
 - گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
 - این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
 - همه اسب های پدرتان مردند قربان!
 - چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
 - بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
 - برای چه اینقدر کار کردند؟
 - برای اینکه آب بیاورند قربان!
 - گفتی آب؛ آب برای چه؟
 - برای آنکه آتش را خاموش کنند قربان!
 - کدام آتش را؟
 - آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
 - پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
 - فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
 - گفتی شمع؟ کدام شمع؟
 - شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
 - مادرم هم مرد؟
 - بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
 - کدام حادثه؟
 - حادثه مرگ پدرتان قربان!
 - پدرم هم مرد؟
 - بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
 - کدام خبر را؟
 - خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان!!! خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

فرشته‌

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد." اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي‌خواهد برود يا نه. گفت:" اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برايت آواز مي‌خواند و هر روز براي تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود." كودك ادامه داد: "من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها را نمي‌دانم؟" خداوند او را نوازش كرد و گفت: "فرشته تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني."
كودك با ناراحتي گفت: "وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟" خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: "فرشته‌ات دستهايت را كنار هم مي‌گذارد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعا كني." كودك سرش را برگرداند و پرسيد: "شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟" خدا پاسخ داد: "فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود." كودك با نگراني ادامه داد: "اما من هميشه به اين دليل كه ديگر شما را نمي‌توانم ببينم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي‌يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: "خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد." خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: "نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي مي‌تواني او را مادر صدا كني."

آدم و حوا در آفريقا زندگي مي‌كردند؟

jaleb

 پس از سال‌ها كاوش، محققان منطقه‌اي را در كشور اتيوپي به‌عنوان نخستين محل زندگي  آدم و حوا معرفي كردند.

 به نقل از نيويورك‌تايمز، سخنگوي گروهي از محققان دانشگاه جورج واشنگتن آمريكا كه از  سال‌ها پيش به‌دنبال كشف مكاني هستند كه ممكن است، هزاران سال پيش، محل  زندگي آدم و حواد بوده باشد، اعلام كرد كه محل زندگي آدم و حوا احتمالا در منطقه‌اي در  جنوب قاره‌ي آفريقا بوده است.

 اين محققان از سال‌ها پيش، تلاش‌هاي خود را براي كشف محل زندگي آدم و حوا آغاز كرده و 14 منطقه را در قاره‌هاي آفريقا، اروپا و آسيا‌ به‌عنوان زيستگاه نخستين انسان تعيين كرده‌اند.

محققان معتقدند، محل زنگي آدم و حوا منطقه‌اي است كه تنوع ژنتيكي در آن زياد است. به همين دليل، آن‌ها منطقه‌اي را در جنوب آفريقا در كنار صحراي كالاهاري (Kalahari) در اتيوپي به‌عنوان احتمال نخست اين كشف تاريخي اعلام كرده‌اند.

البته محققان هنوز به‌دنبال كشف محل دقيق زندگي آدم و حوا در حدود 50هزار سال پيش هستند و اميدوارند تا در سال‌هاي ‌آينده بتوانند به شواهد بيش‌تري در اين زمينه دست يابند. البته اكنون بيش‌تر محققان به اين امر معتقدند كه محل زندگي آدم و حوا در قاره‌ي آفريقا بوده است.

گوگل و سریال نامبر برنامه ها

میخوایین بدونین چطوری سریال نامبر یه برنامه رو خیلی راهت گیر بیارید اگه از عبارت زیر تو جستجوی گوگل استفاده و جستجو کنین  بدون مراجعه به سایت خاصی سریال نامبر برنامه مورد نظرتون رو میگیرین.

 "app name" 94FBR

بجای app name نام برنامه رو بنویسین.بعد به زیر لینکهایی که گوگل بعنوان جواب بهتون میده دقت کنین.سریال رو میبینین!!!!!!

  مثلا من در اینجا میخوام سریال برنامه Phtoshop 7.0 پیدا کنم:

 "Phtoshop 7.0" 94FBR 




.

کدهاي مخفي براي گوشي هاي سوني اريکسون

نکات و کدهاي مخفي اي براي گوشي هاي سوني اريکسون هست که حتي موقع خريد گوشي هم به شما کمک مي کند ... زماني که يه گوشي رو مي خواهيد بخريد مي تونيد با اين کدها اون گوشي رو کاملا تست کنيد ( اسپيکر - زمان مکالمه - دگمه ها - دوربين - فلاش و ... )
توضيح: كلمات چپ و راست به معناي حركت دادن جوي استيك گوشي به سمت راست و چپ است .
كدها :
ادامه نوشته

فرستادن پیام به یاهو مسنجر از طریق موبایل


فرستادن پیام به یاهو مسنجر از طریق موبایل

اینم یه ترفند خوش برای کسانی که با یاهو خیلی پیام و آف می ذارند.

  شرکت مخابرات دیگه کولاک کرده …!

دیگه همه میتونن با استفاده از ارسال اس ام اس (SMS) بدون داشتن آی دی (ID) و نیز بدون دسترسی به اینترنت برای دوستان خود در یاهو مسنجر پیام بگذارند!!!

سرویس مرکزی موبایل خودتون را (service center) به شماره (۹۸۹۱۱۰۰۵۱۰+) تغییر بدهید.حالا یک پیام (message) به این شکل (ym id text) بنویسید. که به جای id نام آی دی دوست خود را وارد کنید و به جای text متن مورد نظر را وارد کنید. به طور مثال : (ym ferferi_kocholo salam) حالا مسیج خود را به این شماره (۷۱۱) ارسال کنید. نه پیش شماره وارد کنید و نه پس شماره. فقط و فقط همین (۷۱۱) و دیگه مطمعن باشید که پیامتون به دست دوستتون رسیده! به همین راحتی!

یه نکته: اونهایی که (۷۱۱) براشون جواب نمیده شماره (۰۹۱۳۲۸۰۷۷۶۰) رو وارد کنند

خودم تست نکردم پس اگه کار نکرد هیچی

تاتو کردن ابرو، چشم و لب و آرايش دايم

مراقبت‌‌هاي پس از تاتو.............واکنش‌هاي آلرژيک (حساسيت)

خطرات تاتو............بيماري‌هاي خوني.........مشکلات پوستي

ادامه نوشته